elina nafaselina nafas، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 9 روز سن داره

الينا عشقه خداجون شكرت

تولدت مبارك ني ني جون

      اليناي من هيچ وقت اون لحظه اي كه تو اتاق عمل تو به دنيا اومدي و صداي گريتو  شنيدم و اوردنت صورت زيباتو ديدم فراموش نمي كنم         تو در يك روز جمعه اي توي شهر تهرون ساعت 11:15 تويي بيمارستاني كه توش كار مي كنم به دنيا اومدي ...
1 خرداد 1392

خداجونم شكرت

سلام به همه مامان باباهاي گل ا ولين جملات خودمو تو اين وبلاگ مي نويسم به اين اميد كه يك محيط خوب و دوست داشتني باشه اومدن قشنگ ترين هديه خدا تو زندگيم خيلي واسم غير منتظره بود و خيلي باورنكردني حتي اين روزها كه چهره ماهشو مي بينم و شاهد بزرگ شدنش هستم با ناباوري به اين گل زيبا نگاه مي كنمو واسه داشتنش واسه هر لحظه بودنش واسه شور وهيجاني كه به زندگي تازه پا گرفتمون داده خدا رو، اين خالق بي همتا رو شكر مي كنم. اينطور مي نويسم :خدايا عاشقتم به خاطر همه لطف و مهربوني هايي كه در حقم كردي به خاطر رحمت بي پايانت به خاطر اين اعجازت كه در وجودم پرورش دادي و به خاطر اليناي نازم كه به ما هديه دادي قول ميدم بهت كه قدرشو بدونم و مراقب خوبي...
1 خرداد 1392

این کیه؟؟؟

خوب خوب خوب!!! به نظرتون این کی میتونه باشه؟؟؟؟؟ من بهتون چندتا گزینه می دم... ١. الينا جون 2. خواهر الينا جون در اينده ٣. خاله الینا جون ٤. بابای الینا جون 3. مامان الينا جون ...
30 ارديبهشت 1392

بالاخره گفتي بابا

يه صبح جمعه ارديبهشت وقتي  كوچولوي نازنينم 3 روز مونده بود كه 10 ماهتو پر كنی در حالي كه بابا هنوز آخراي خوابش بود بلند گفتي : بابا..... ذوق بود ذوق من كه بعد كلي كار كردن روت اين كلمه رو گفتي گفتم چي؟؟؟ با با و تو در حالي كه مي خنديدي بازم گفتي بااااا باااا.... بابا......... واوا....واااااااااا.... تاتا.... بابات اينقدر خوشحال بود اون روز شد قشنگترين روز بابا گفت بالاخره يكي به منم گفت بابااااااااا....   ...
30 ارديبهشت 1392

الينا جونمو برديم مشهد مشتي شدش حسابي

يه دفعه شد رفتنمون پابوس آقا خودمونم نمي دونستيم اينجوري طلبيدمون. شيرين بود و هيجان زده بودم الينا جونم اين اولين سفرت بود به قلب ايران همونجا كه دل مامان هميشه براش مي تپه. همين كه از سركار برگشتم سريع وسايل سفر رو اماده كردم با  بابا هماهنگ شديم با مادرجونو خاله سحر و دايي حجت صبح فردا آماده سفر شديم سوار بر ابرها پروازمون ساعت 10:30 از مهراباد. يك سفر 3 روزه تو فرودگاه بي قراري ميكردي يكم شير و بيسكويت خوردي تو هواپيما شير خوردي و خوابيدي وقتي بيادر شدي در حال فرود بوديم و تو از حسي كه فرود بهت مي داد و توي دلت خالي مي شد ذوق مي كردي مي خنديدي  وما هم از خوشحالي و ذوق تو مي خنديديم توي هتل كمي استراحت كرديم عصري رفتيم...
23 ارديبهشت 1392

دل درداي ني ني جون

عسلکم!!! دلبرکم!! روزای اولی که آورده بودیمت خونه، خیلی برای منو بابا عجیب و غریب بودی نمیدونم چطور بگم خیلی احساس قشنگی بود وقتی بغلت می کردم آروم نوازشت میکردم میترسیدم دردت بیاد خوب بلد نبودم بهت شیر بدم و تو هم خوب سینمو نمیگرفتی و مجبور بودم شیرمو با سرنگ یا قطره چکون بهت بدم تا مکیدنو فراموش نکنی خلاصه با کمکای عزیزجون توو اون روزای مبهم و نابلدی من، تونستم بهت شیر بدمو با هم جور بشیم ٣ ماه اول شبا تا صبح بیدار بودیم و روزا اوایل روز خواب طول کشید تا رو قلتک بیفتی و خواب شبتو تنظیم کنم به اوون روزا که فکر می کنم خیلی واسم که تجربم توو بچه داری صفر بود سخت بود اما با همه سختی هاش یه شیرینی خاص و گرمی داشت . حس مادر شد...
21 اسفند 1391

زردی نی نی جونم

خدا واسه هیچ مامان بابایی این روزا رو نیاره که سخته نی نی نازم همون روز اول مریض شد و بستری در بخش نوزادان. الهی مادر بگرده  چون گروه خونی من و نی نی با هم فرق داشت بیشتر مستعد زردی روز اول بود اما ما علیرغم مخالفت پزشک معالجش رضایت دادیم و آوردیمش خونه و زیر نور مهتابی ها گذاشتیم اما با مراقبتهای زیاد بالاخره بعد از ٨ روز علائم بیماریش کامل برطرف شد و دلواپسی های منو باباش هم تموم... اینا که می بینین الینا جونمه تووی همون روزای سخت   ...
19 اسفند 1391